تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

  کتاب خوب
*
من يار مهربانم           دانا و خوش بيانم

گويم سخن فراوان        با آنکه بي زبانم

پندت دهم فراوان             من يار پنددانم

من دوستي هنرمند    با سود و بي زيانم

از من مباش غافل           من يار مهربانم

 

        عباس يميني شريف

کتاب

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

فرزندان ايران

**
   ما گل هاي خندانيم         فرزندان ايرانيم

    ايران پاک خود را         مانند جان ميدانيم

     ما بايد دانا باشيم     هشيار و بينا باشبم

     از بهر حفظ ايران            بايد توانا باشيم

     آباد باشي اي ايران     آزاد باشي اي ايران

از ما فرزندان خود
دلشاد باشي اي ايران

 

عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

فرزندان ایران

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

در آخرين روزهاي حيات خويش براي درج بر مزار خويش سرود :

من نغمه سراي کودکانم
شاد است ز مهرشان روانم

عباس يميني شريفم
گيريد ز کودکان نشانم


عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 381

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بهتر بشناسيد بهتر شويد


من دوستدار باوفاي کودکانم
من از دل و جان دوستداري جاودانم

با مرگ من اين مهر در قلبم نميرد
بامهر شان در اين جهان و ان جهانم

مهرم نباشد مهر بخشي از زماني
در مهر ورزيدن به همراه زمانم

در زندگي با کودکان بودم هميشه
هرجا که کودک بود ، بود آنجا نشانم

از بهرشان عمري به جان و دل نوشتم
در راهشان عمري نهادم جسم و جانم

در اين جهان بهتر ز کودک کس نديدم
با کودکان در گلش و باغ و جنانم

گر کودکان خوشحال و شاد وزنده باشند
من هم ز شادي شان هميشه شادمانم

گفتند بعضي ها چرا پند و نصيحت
گاه آورم درشعر کودک برزبانم

تشويق شان بهر چه کردم خوب باشد
آيد چرا بد گويي از بد در بيانم

آنها ،بلي ،بايد چنين ايراد گيرند
انديشه شان از گفته ها شان خوب خوانم

از بهر اين خود خواهها کودک بهانه ست
با نام کودک سود مي جويند دانم

هر عقد يي بر دل زناکامي گرفتند
با کودکان بازش کنند اينها گمانم

هر مطلبي را جرات گفتن ندارند
گويند به کودک بگويم در امانم

گويند کار تخم کين و قتل غارت
از دزدي و ظلم و جنايت در فشانم

از زشتي و ناپاکي وبد باز گويم
از مستي و ديوانگي گويم نه آنم

تا کودکان را ياغي و ديوانه سازم
توفنده چون غولان به ميدانها برانم

اين کودکان اي سنگدلها بي گناهند
تا کي ز ديده از بد يتان خون چکانم

آخر شما اي کينه ور زان در کجاييد
تا من به انجا رو کنم خود را رسانم

بهتر که لب بر بندم و ديگر نگويم
سر زير بال خودم برم در اشيانم

گر کودکان را اندکي بهتر شناسيد
بهتر شويد اي دسته ي نا مهربانم

 

عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خرداد 1365

اين گوي و اين ميدان

*

من آنچه از دستم برآمد با دل و جان
کردم براي کودکان خوب ايران

از شعر تا آنجا که ذوقم رهنما بود
گفتم به سبکي ساده ، کودک فهم و آسان

از نثر تا آنجا که نيرو در قلم بود
افکار خود بر صفحه ها کردم نمايان

در ترجمه سبک روان را کار بردم
در حد ذوق پارسي گوي سخن دان

ويران نکردم لفظ را از بهر معني
معني نکردم در ميان لفظ پنهان

کردم هميشه سادگي را مايه کار
هرگز نکردم لفظ و معني را پريشان

بعضي چنين پنداشتند از خودپسندي
معيار آنانند بهر ذوق انسان

از داوري هاي نپخته غم نخوردم
پاسخ ندادم من به بدگوي رجزخوان

من کودکان را دوست دارم از دل و جان
تا زنده هستم مي نويسم بهر آنان

از کودکان ، تا اهل فن ، هم اهل انصاف
کردند استقبال کار من فراوان

اين تنگ چشمي ها براي چيست آخر
هستم من از اين حقدها مبهوت و حيران

هرکس که دارد ذوق در اين باغ جا هست
خود هر گلي بويي دهد در باغ و بستان

دنياي پهناور به پيش روي شان است
خواهند تک تازي يه ميدان هاي جولان

هرکس که دارد ادعاي کار بهتر
آيد به ميدان عمل ، اين گوي و ميدان

 

عباس يميني شريف

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


مصر ، نوروز 1353


در کنار نيل

در کنار نيلم و نيل از کنار من روان
آمدم با تور از ايران به اين سوي جهان

تورگردان گرچه ايرانيست نامش لچمن است
لچمن و تورش براي خويش دارد داستان

توري از هر گونه مردم گونه گون از قد و شکل
توري از هر گونه سن و سال از پير و جوان

بانکدار ، آموزگار و خانه دار و کارمند
دکتر و نِرس و وکيل و زارع و بازارگان

از گراور ساز تا بي کاره تا آهن فروش
لوسترساز و زرگر و آوازخوان و نوحه خوان

از هنرمند و هنرپيشه ، هنرجو ، بي هنر
فيلم بردار و نويسنده ، دبير و باغبان

آن يکي پيوسته مست ، اين يکي هميشه هوشيار
اين هميشه شوخ و شنگ و آن هميشه بر سرگران

آن يکي بي باک و بي پروا به هنگام سخن
اين يکي محتاطط و با ترديد و ترس و بي زبان

آن يکي دائم صداي خنده و حرفش بلند
مهر خاموشي زده اين يک هميشه بر دهان

آن يکي هر چيز خواهد بيش از آنچه حق اوست
اين يکي حق را نداند تا که باشد حق ستان

اين يکي تک رو بود آن يک هميشه اهل جمع
مسلکي اين يک ندارد تا بود در او نشان

ظاهراً ما يک گروهيم آري ، اما تک تکيم
هر تکي خود يک گروه است او ز رأي آن به آن

بانويي گويد که : ويرانه چه جاي ديدن است
همسرش از گردش شهر است در آه و فغان

خواهد آقايي همه تفريح و کيف و عيش و نوش
دوستش پيوسته مي انديشد از سود و زيان

مردکي گويد به طعنه قبر ديدن کار نيست
بانويي از موزه ديدن دلخور است و غر زنان

مي رود از راه صحرا سوي دريا رود نيل
همچنان بي اعتنا بر گفته هاي اين و آن

آب کهساران سودان را به دريا مي برد
آنچه کارش بود از آغاز اين کون و مکان

آنچه مي کرد از زمان آفرينش تاکنون
عهد موسي ، عهد فرعون ، از همه دور و زمان

شسته با خود قصرها و کاخ هاي باشکوه
برده با خود خان و مان مردم بي خانمان

چون گروه ما بسي ديده است نيل اندر کنار
بي شمار از خلق ديدند اين زمين و آسمان

آنکه در اهرام خفت و آنکه در خاک آرميد
آنکه دارا بود و نادار و توانا ، ناتوان

نيل را در راه رفتن سوي دريا ديده اند
ماه را ديدند در آبش غمين و شادمان

ماهيان نيل همراز ستاره قعر آب
کهکشان با ابرها و چهره هاي همگنان

آمدند و بازگشتند و همين سان نيل ماند
نيل ماند و ماند بر جا آب هاي جاودان


عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

1353فروردين ماه


در کنار بُسفُر

در کنار بسفريم آنجا که روزي داريوش
پل زد آنگه با سپاهي سوي آتن شد روان

بسفر آنجايي که سربازان ايران بر سرش
پا نهادند و بشد برپا درفش کاويان

مي زند بر پاي بسفز بوسه درياي سياه
مي زند از دور بوسه مرمره بر پاي آن

جنگل از هر سو در آغوشش گرفته تنگ تنگ
کوه در هر جا گرفته همچو جانش در ميان

راه زيبايي کنارش همچو طوق و سينه ريز
چايخانه ، ميهمانخانه بر آن چون مهرگان

قتيق و کشتي همه بوسند سيمين سينه اش
عاشقاني بسته با معشوق خود پيوند جان

مردمان در ساحلش در رفت و آمد روز و شب
چون خيال و وسوسه در قلب عاشق آن به آن

بر سرش مرغان آبي زير و بالا مي روند
روي آب افتند و خيزند از فراز آسمان

مه رخش را صبح ها مي پوشد از نامحرمان
مي کند آن را ز چشم ناشکيبايان نهان

قطره باران چکد گاهي بر آن از چشم ابر
همچو اشک عاشقي بر دلبري نامهربان

موج مي جنبد به رويش همچو موي مهوشي
کز پريشاني شود هم صحبت باد وزان

محو زيبايي عمارت ها کنارش مانده اند
خيره بر اندام بسفر باب مشهور جهان

ماهيان از مرغ ماهيخوار چون نقشي براب
بهر ماندن خويش را سازند بي نام و نشان

تور ما هستند بيست و پنج انسان گونه گون
ترک کشور کرده اند و ترک شهر و خان و مان

آمدند اينجا از ايران تا جهان بيني کنند
تا که گردند آشنا با شهرها و مردمان

تا شناسند اين جهان را زير اين جام کبود
فرق انسان ها و کشورهاي اين کون و مکان

تا بدانند اين جهان و آسمان آن يکي ست
اختلافي گر بود در رنگ و شکل است و زبان

هر کجا خنده ست و گريه ، شادي و غم ، مرگ و زيست
هر کجا بيني غم خانه ست و جامه ، آب و نان

مردمان چون دام و دد اندر پي قوت و غذا
روز و شب در اين چراگاه جهان هر سو دوان

در تمام شهر و ده هر روز جنگ زندگي ست
سود هر کس بيشتر باشد دگر کس را زيان

حرص ها درياست ، دريايي که پايانش نيست
هر کسي در پنجه هاي حرص و آزش ناتوان

هرکه ناخشنود از آن چيزي که مي آرد به دست
هر کسي در غصه کمبودهاي جاودان

هيچکس يک تن نداند در جهان بهتر ز خود
خويش را داند بهين در نسل آدم بي گمان

بي ما افسوس ، از معني و دانش هيچ نيست
هرکه در کار خريد ، انباشتن در جامه دان

کس به فکر تازه هاي سرزمين ها هيچ نيست
مقصد اين قوم بازار است چون بازرگان

رفت و آمدها که بر دانش نيفزايد چه سود ؟
چيست سود حمل و نقل گله اي پير و جوان

مي رويم امروز سوي ميهن زيباي خويش
کشور ايران زمين آن پير عهد باستان

خود ندانم ما چه دانستيم ازين برگشت و رفت
آمد از بهر چه و بهر چه رفت اين کاروان

 

عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 261

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

يادبود شهريور 1333

به سوي ايران

سوي ايران مي کنم پرواز بر بالاي دريا
باز مي گردم ز امريکا به شوق و ناشکيبا

سال و مه دور از زن و فرزند و دور از خاک ايران
روز و شب در غربت و ناآشنايي سخت تنها

وه چه بي تابم ، عجولم تا ببينم ميهن خود
خاک پاکش را ببوسم روي چشم خود دهم جا

هر کجايش را که آرم در نظر نزدم عزيز است
جاي ويران ، جاي آبادش ، چه زشت آن چه زيبا

وه غلط گفتم که ايران غير زيبايي ندارد
اي فدايش جان ، به ايرانشهر ما زشتي مبادا

مردمش را دوست دارم ، خوب و بد ، خويش و غريبه
باز هم گفتم غلط ، بد يا غريبه چيست ؟ حاشا

مي رسي ، شد راه کوته ، صبر کن اندک زماني
تا به برگيري تو در ايران گرامي هاي خود را

مي روم من سوي ايران با هزاران شور و شادي
بهر ميهن دل پر است از آرزو ، اميد رويا

آرزوي آنکه ما هم ملتي خوشبخت گرديم
بهر خاک خود همه کوشش کنيم از پير و برنا

تا شود ايران سعادتمند و ايراني توانا
پرچم خوشبختي ما اهتزازش آسمان سا

 


عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


يادگار سفر به شوروي
فروردين 1352

در سمرقند

در سمرقند تو را ياد زايران آيد
هر طرف روي کني ياد ز ياران آيد

مردمانش همه گويند شما از ماييد
چون شما نيست سزاوار که مهمان آيد

خانه هاشان همه چون خانه ايراني شاد
ياد بيننده ز تهران و خراسان آيد

کشتزارش ز ري و سبزه ري گويد راز
باغ آن در نظرت باغ صفاهان آيد

قمريان نغمه سرايند که ياران خوش باد
فاخته بر سر هر شاخ غزلخوان آيد

وزد از کشور ايران به سمرقند نسيم
نزد ياران قديم آيد و شادان آيد

آتشين روي و برافروخته خندد گل سرخ
در گلستان سمرقند چو جانان آيد

پير و برنا همه با دوست سخن ها دارند
گه به لب خنده گهي اشک به مژگان آيد

مرز ما مرز بشرها و حقوق بشر است
دشمني بهر چه در مرز دوانسان آيد

 

عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

يادگار سفر به شوروي
20 فروردين 1352

 

به سوي مسکو

از دوشنبه سوي مسکو با هواپيما روانم
روي درياي اُرالم ، همچو دريا در تکانم

همچو قايق ها که روي موج لرزانند و رقصان
من هم اينجا پاي کوبان بر فراز آسمانم

باد چون گهواره مي چنباند اين رويين پرنده
من در اين گهواره جنبان به مثل کودکانم

روي سر گردون آبي زير پا درياي آبي
در ميان اين دو آبي نيمه جان و ناتوانم

هم سفر گويد بگو اشهد که بايد رفت ديگر
آن يکي گويد و صيت مي کنم ، ديگر نمانم

اين يکي خندد ولي از ترس مرگ و هيبت آن
آن يکي با چشم مي گويد به آن دنيا روانم

مو سفيدي گويد اي بابا ، چرا از مرگ ترسم
آفتاب من لب بام است و من اين خوب دانم

زندگي را مرگ بايد ، روز را شب باشد از پي
مرگ مي آيد به وقت خود چه پيرم چه جوانم

من هم از اين گفته ها افتم به فکر مردن خود
بينم اکنون بر درخت زندگي برگ خزانم

تا بهاري بود و تابستان به خود مشغول بودم
ميزبان پنداشتم خود را عيان شد ميهمانم

چيست اين مردن که هر کس نام آن با نفرت آرد
من پس از مردن توانم گفت ديگر جاودانم

جشن عمر آيد به پايان با سرود جان سپردن
در سرود جشن پايانم چرا ناشادمانم ؟

مردن آرام و بي درد از چه رو جانکاه باشد ؟
مرگ آرامي به هنگامي که من با دوستانم

بهتر است اين يا که مردن با هزاران درد و ذلت ؟
کز مصيبت هاي آن خون دل از مژگان چکانم

گاه اين گويد خدايا رحمتش کن راحتش کن
گاه آن گويد دعاي نزع از بهرش بخوانم

هر کس از روي ترحم با نگاهي سرد و مرده
سوي من چشمي بگرداند که من دلخون از آنم

پس چه غم دارد که چون مرغ هوا افتم به دريا
وه چه مرگي باشکوه ، آنگه که من خوش در جهانم

 

عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 253

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد