تبلیغات اینترنتیclose
عباس یمینی شریف -9
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


همه کاره و هيچ کاره
*
شد براي مسابقه صحرا
پر ز حيوان ، خاک و آب و هوا

از زمين اسب و اشتر و يابو
گاو و خرس و گراز با آهو

گوسفند و خر و سگ و خرگوش
فيل و شير و پلنگ و گربه و موش

از هوا اردک و کبوتر و باز
سار و گنجشک و زاغ و بلبل و غاز

قرقي و لک لک و کلاغ و مگس
جغد و خفاش و هدهد و کرکس

جانورهاي آب ، رنگ به رنگ
ماهي و قورباغه ، مار و نهنگ

همه در فن خويش ورزيده
همه دانه و تجربه ديده

کرده بودند گوش ها را باز
تا شود کي مسابقه آغاز

چونکه شد کارها تمام درست
دو صحرا شروع گشت نخست

داد کردند کيست مايل دو ؟
هر کسي هست ، يک قدم به جلو

همه خاکيان جلو رفتند
همگي از براي دو رفتند

غاز هم جست و در ميان افتاد
گردن خود کشيد و زد فرياد

گغت من هم دونده ام رفقا
نيستم من پرنده اي تنها

همه گفتند اين نشد اي غاز
تو اگر عاقلي بکن پرواز

فن خود را برو تو پيش ببر
دو براي تو خوب نيست ، بپر

مي دوي ، ماهري ولي نه چنان
که تواني دويد با اسبان

گفت من مي دوم دلم خواهد
دو من از شما چه مي کاهد ؟!

عاقبت شد مسابقه آغاز
غاز هم کرد لنگ خود را باز

ده قدم تا دويد و رفت آن ور
به زمين خورد ناگهان با سر

زخم شد ساق پا و زانويش
شد خراشيده گردن و رويش

هيچ ديگر نگفت و بست دو لب
خجل و سر به زير رفت عقب

اسب افتاد پيش و رفت چو باد
همه را در ميان گرد نهاد

بعد از آن نوبت شنا گرديد
وقت جولان ميان آب رسيد

هر که در آب بود و اهل شنا
آمد و ايستاد در يک جا

در ميان شناگران هم باز
سر در آورد و شد نمايان غاز

همچو کشتي شوم بر آب روان
نيست چون من شناگري به جهان

گفت ماهي ، برو برو اي غاز
بيخود اينقدرها به خويش مناز

تو برو پر بزن به روي هوا
نکن اينقدر ادعاي شنا

بپذير از من و بگير بگوش
در پي پر زدن هميشه بکوش

مي تواني شنا کني اما
نه که هم دوش ماهي دريا

شد شناي شناگران آغاز
غاز هم کرد پنجه ها را باز

پا زد و ، پا زد و به جان کوشيد
تا که از رنج ناتوان گرديد

هر دو پايش ز خستگي شد لنگ
ماهي افتاد پيش و بعد نهنگ

کرد ترک شنا سرافکنده
خجل و سر به زير و شرمنده

بعد از آن گشت نوبت پرواز
مرغ ها آمدند و آمد غاز

گفت ديگر بهانه اي داريد ؟
عذر بيهوده باز مي آريد ؟

باز هم مي دهيد پند به من ؟!
باز هم مي بريد اسم از فن ؟!

باز گوييد من روم به کنار ؟
پر زدن نيست از برايم کار ؟!!

بهر پرواز داده شد فرمان
باز کردند بال ها مرغان

زودتر از تمام مرغان باز
غاز هم کرد بال خود را باز

با همه کوشش و تلاش زياد
اول از مرغ ها جلو افتاد

چون که پيش از تمام مرغان بود
خوشدل و سرفراز و شادان بود

چون شنا و دويدن بي جا
خسته و مانده کرده بود او را

رفته رفته خراب شد حالش
سست شد از به هم زدن بالش

شد به پرواز تا بدانجا کند
که از او رد شدند مرغان تند

باز و گنجشک تا مگس رد شد
حال غاز فلک زده بد شد

غم و اندوه بسکه رنجش داد
از هوا سرنگون به خاک افتاد

گفت من خواستم سه کاره شوم
بزنم پر ، شنا کنم ، بدوم

چونکه رفتم پي دو کار و سه کار
عقب افتادم از همه ناچار

 

عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بره ي پري
*
بره اي داشت پري برفي رنگ
کوچک و بامزه پرپشم و قشنگ

هرکجا بود پري ، پيشش بود
مهربان بره باهوش و زرنگ

صبح يک روز پري گشت روان
به دبستان ، پي او بره دوان

بره چون شد به دبستان وارد
خنده هنگامه شد از شاگردان

سوي او رفت معلم که به زور
شود آن بره به رفتن مجبور

بره از جاي نمي خورد تکان
تا پري کرد به مهر او را دور

همه گفتند که اين بره ز چيست
که به دوري ز پري مايل نيست

گفت اينگونه معلم به جواب :
مهر بره همه از مهر پريست


عباس يميني شريف

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 272

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

شير و خرگوش
*
ديد شيري گرسنه يک خرگوش
شده در خواب ناز خود بيهوش

رفت تا لقمه يي کند او را
تا شکار دگر شود پيدا

ناگهان آهويي نمايان شد
شير خوشدل ز ديدن آن شد

ترک خرگوش کرد و خوردن او
رفت چون تير از پي آهو

قدمي چند تا به راه نهاد
رفت آهو ز پيش او چون باد

در پي اش هر چه رنج برد و شتافت
هيچ جز گرد و خاک بهره نيافت

گشت خرگوش از صدا بيدار
در خطر ديد جان و کرد فرار

چونکه آهو نصيب شير نشد
شکم آن گرسنه سير نشد

سوي خرگوش شد دوباره روان
ديد خاليست جاي آن حيوان

از غم افتاد ناگهان به زمين
گفت اين بود حق من نه جزين

آنکه پيوسته بيش مي خواهد
از تن و جان خويش مي کاهد


عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 273

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


جوجه و کلاغ
*
حسن مي رفت از نزديک باغي
پريد از روي ديوارش کلاغي

کلاغي پر سياه و تيز منقار
زرنگ و ماهر و تردست بسيار

به منقار سياهش بود چيزي
که مي زد بال بال تند و تيزي

شنيد آواز جانسوزي از آن چيز
ز پشت آن کلاغک شد روان تيز

چو شد خسته کلاغ زشت آيين
ز بالاي هوا آمد به پايين

نهاد آن چيز را بر روي سنگي
حسن مانند شهبازان جنگي

پريد آنجا و محکم زد به هم دست
کلاغ از جاي خود بار دگر جست

ولي آن چيز را با خويش برداشت
حسن را تنبل و بيکاره انگاشت

حسن بار دگر پشتش دوان شد
کلاغک باز ماند و ناتوان شد

ز ناچاري دهان خويش بگشاد
دهان تا باز کرد آن چيز افتاد

فقيرک جوجه اي بي بال و پر بود
که در منقار مرغ خيره سر بود

يکايک قطره هاي قرمز خون
از اطراف سرش مي ريخت بيرون

نبود اندر تنش جز نيمه جاني
نمي خورد آن شکسته سر تکاني

حسن برداشت آن را برد خانه
برايش با محبت ساخت لانه

شتابان رفت و آب و دانه آورد
به دلسوزي پرستاري از او کرد

پس از شش ماه شد آن مرغ بي پر
ز مرغان دگر بسيار بهتر

سفيد و خوشگل و پر ناز و زيبا
بلند و سينه پيش و خوش سر و پا

حسن چو مرغ خود را ديد تنها
براي او خروسي کرد پيدا

خروس و مرغ با هم يار گشتند
براي هم 2تا غمخوار گشتند

سراپا مرغ ، زيبا و دلارا
خروس او خوش اندام و خوش آوا

گهي گردش کنان پهلو به پهلو
ميان سبزه ها و بر لب جو

گهي زير علف ها مي چريدند
گهي روي درختان مي پريدند

پس از يک ماه مرغک کرچ گرديد
براي جوجه در يک گوشه خوابيد

خروس او را کمک کرد با شوق
برايش دم به دم مي خواند با ذوق

گهي مي رفت و مي پرسيد حالش
گهي ميزد پر و بالي به بالش

گهي مي زد به نوک شانه سرش را
گهي مي جست بالا و برش را

پس ار يک چند پيدا گشت يک يک
به دورش جوجه رنگارنگ و کوچک

همه دنبال مادر مي دويدند
به پشت و بر سر او مي پريدند

هميشه دور و اطرافش صدا بود
شلوغ از جيک جيک جوجه ها بود

يکي با سوسک ها مي کرد دعوا
يکي با کرم جنگش بود برپا

يکي زنبور را دنبال مي کرد
يکي خاک زمين را چال مي کرد

اگر مي زد گهي مادر صداشان
به دورش جمع مي گشتند شادان

به زير بال هايش مي خزيدند
سر خود را به پايش مي کشيدند

در آنجا در پناه و گرم بودند
به جايي دلپذير و نرم بودند

اگر يک گربه آنجا در کمين بود
ز مرغ و جوجه هاي او غمين بود

اگر مي کرد اذيت جوجه ها را
به سوي او روان مي شد بلاها

نوک مرغ و خروس او را جزا بود
ز دردش جيغ و داد او به پا بود

ازين بودند آنها شاد و خرم
که خوب و مهربان بودند با هم

 

عباس يميني شريف

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


اسب و سگ
*
چو ابري بر سر کوهي زراندود
به روي خرمن کاهي سگي بود

نظر مي کرد هر سو ظالمانه
به هر کس بانگ مي زد بي بهانه

نگه مي کرد هرکس سوي آن کاه
به سويش حمله ور مي شد به ناگاه

يگي گيرنده بود و بي حيا بود
شرور و سرکش و تند و بلا بود

از آنجا ناگهان اسبي گذر کرد
گرسنه بود و بر خرمن نظر کرد

چو کوهي ديد بر پا گشته کاهي
برآورد از دل افسرده آهي

خوراک خوشگواري بود و پيداست
که چشمش ديد حيواني دلش خواست

به سوي کاه روي آورد ناچار
که محتاج خوراکي بود بسيار

سگ بدخو هراي خود بپا کرد
نهيبي سوي اسب بي نوا کرد

چنان غران نشانش داد دندان
که لرزان شد تن بيچاره حيوان

سگ بد کينه سنگين دل پست
به بانگ خويش راه اسب را بست

سر راهش گرفت و ره ندادش
همان خالي شکم باقي نهادش

چو اسب از کاه خوردن گشت نوميد
به روي سگ نگاهي کرد و خنديد

به او گفت اي سگ بي رحم بدخو
مکن از بهر کاهي اين هياهو

چه لطفي دارد اين فرياد و اين جنگ
گرفتن زندگي بر ديگران تنگ

اگر اين توده کاه استخوان بود
چه آشوبي بپا در اين مکان بود ؟!

برو بيزارم از روي سياهت
برو هرگز نخواهم خورد کاهت

اگر ديگر ز بي قوتي بميرم
پر کاهي ز چون تو سگ نگيرم

به نرمي در جوابش سگ چنين گفت :
نبايد از هياهوي من آشفت

مرا بهر نگهباني نهادند
به بذل و بخششم فرمان ندادند

مرنج از من که من مأمور باشم
اگر سنگين دلم معذور باشم


عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بچه گربه ها و پيرزن
*
يک موش ، دو بچه گربه پيدا
کردند و کشيدند سر به دعوا

مي گفت يکي که ديدمش من
مي رفت ز پشت جعبه بالا

مي داد به او جواب آن يک
من ديدم و من گرفتم آن را !

ميداد جواب اولي باز
دادم به تو من نشانش ، آها !!

شد کشمکش آن ميانه بسيار
تا صاحب خانه گشت بيدار

يک پير خميده پنبه يي مو
افتاده به روي چشمش ابرو

از خواب پريد و شد هراسان
از خُرخُر و فِرفِر و هياهو

برخاست ز جا و کرد بيرون
آن موش و دو گربه را به جارو

از پشت اتاق کردشان دور
با دسته بيل و پشت پارو

شد پرت يکي از آن دو اين سو
افتاد يکي دگر به آن سو

اين جا که رسيد آخر کار
از جنگ شدند هر دو بيزار

در آن شب چله زمستان
سرماي شديد و برف و بوران

پر بود حياط و حوض از يخ
مي رفت ميان برف تا ران

مانند فنر ز سوز و سرما
شد گوش و دم دو گربه لرزان

با يکديگر آشتي نمودند
چون حالت هر دو شد پريشان

موشک به ميان خود نهادند
نصفش اين خورد و نصف را آن

با سازش و صلح هر دو ناچار
بردند پناه توي انبار


عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

گاو و سگ
*
گاوي از دور سبزه زاري ديد
جوي پر آب بي قراري ديد

علفي سبز و خرم و تازه
آب جويي زلال و پاکيزه

شوق آب و علف کبابش کرد
دلش از حال برد و آبش کرد

رفت نزديک تا کمي بچرد
از علف هاي نازکش بخورد

سگي آمد به پيش و گفت کجا ؟
از که داري اجازه بي پروا ؟!

بي جهت پا به سبزه ها مگذار
کند دندان تيز من مشمار

هنري داري اي شکم خالي ؟
که چنين سرافراز و خوشحالي ؟

گاو گفت اي رفيق آهسته
هرچه گويي بگوي شايسته

شرط خوردن در اين زمين هنرست
يا نه ، اينهم بهانه دگر است

گر هنر لازمست پر هنرم
گوش کن خوب تا هنر شمرم

گر مرا صاحبم نمايد سير
علفش را عوض دهم با شير

ماست از من ، کره ، پنير از من
کشک و سرشير و خامه و روغن

دايه کودکان بي شيرم
ضامن قوت ناخوش و پيرم

چون از اين کارها فرومانم
در خطر هست هر زمان جانم

مي برندم به سوي کشتنگاه
مي کشندم به خاک و خون ناگاه

تا براي گرسنگان همه جا
ببرند و غذا کنند مرا

هنر اينهاست ، گر تو گويي نيست
اي سگ باوفا ، هنر پس چيست !

سگ چو از گاو اين سخن بشنيد
رنگ از روي او ز شرم پريد

گفت : راحت بچر حلالت باد
خوش و خرم هميشه حالت باد


عباس يميني شريف

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چاره موش بزرگ
*
گربه اي در موش گيري شير بود
از شکار موش چاق و سير بود

روز و شب با موش ها مي کرد جنگ
مي زد آنها را به دندان و به چنگ

موش از هر لانه اي سر مي کشيد
گربه هرجا بود آنجا مي رسيد

صبح اطراف اتاق و پاي در
بود از موشان دم و پا ، دست و سر

موش ها بيچاره و بي دست و پا
گربه چابکدست و شيطان و بلا

عاقبت از اين بلا و اين ستم
جمع گرديدند موشان دور هم

تا برايش چاره اي پيدا کنند
اين گره را عاقلانه وا کنند

موش پيري گفت راهش روشنست
چاره اين کارها پيش من است

گربه چون آيد يواش و بي صدا
در ميان پنجه اش افتيم ما

گر بيايد با صدا در مي رويم
مثل تيري سوي لانه مي دويم

گر جوان موشي رود از بين ما
گردن او بندد اين زنگوله را

با صداي زنگ او ما بعدها
مي شويم از چنگ و دندانش رها

موش هاي بي زبان و بي گناه
مدتي کردند سوي هم نگاه

خنده افتادند و پرسيدند از او
اي بزرگ موش هاي چاره جو !

يک چنين فکر بلندي از تو بود ؟!
چاره نادان پسندي از تو بود ؟!

آنکه اين زنگوله را بندد به او
کيست ؟! اي پير بزرگ ما بگو !

حرف آسان است اما در عمل
مشکل هر کار بايد کرد حل

 

عباس يميني شريف

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


شب ديگر

*

شب دیگر چراغ و میز با هم
دوباره هم سخن گشتند و همدم

چراغ امشب چو میدانست باید
شروع از سرگذشت خود نماید

سخن آغاز کرد و گفت با میز
برای سرگذشتم گوش کن تیز

که دارم سرگذشت بی نظیری
همه شرینی و خوب و دلپذیری

بدان هر ذره ای از من جدا بود
میان سنگ و خاک و بی بها بود

کسی سویم نمی کرد اعتنایی
نمی بردند از من اسم جایی

مهندس آمد و یک نقشه بردار
به دست هر یکی یگ گونه افزار

تمام معدن من را بدیدند
از آن یک نقشه کامل کشیدند

پس از آن چیزها چون شد فراهم
پیاپی با کلنگ و بیل و دیلم

به سویم کارگرها رو نهادند
به کوشش بازوان خود گشادند

به کار و کوشش و زحمت ز معدن
جدا کردند پاره پاره من

فرستادند من را با کشاکش
به سوی کوره های سرخ آتش

تن من در میان آتش افروخت
درون کوره های شعله ور سوخت

چنان افتاد جانم در تب و تاب
که از هم بازگردیدم شدم آب

شدم پاک و جدا گردیدم از سنگ
به شکل یک فلز خوب و خوشرنگ

به خارج ریختم از کوره تابان
به قالب ها شدم وارد شتابان

پس از چندی که بودم دور از آزار
شد از نو کار من بسیار دشوار

نهادم باز سوی کوره ها روی
در این دفعه شدم مخلوط با روی

فلزی تازه شد از من پدیدار
فلزی تازه شکل و تازه آثار

گذشتم از نورد و صاف گشتم
به شکل صفحه ای شفاف گشتم

چو نقره صفحه هایم داشت پرتو
شدم معروف بعد از این به ورشو

مرا در کارخانه باز بردند
میان چرخ و دندانه فشردند

برایم ساختند انبار و سرپیچ
شدم چیزی مفید و خوب از هیچ

بسی مردم کمک کردند با هم
فتیله تا برایم شد فراهم

به جایی پنبه اش را برزگر کاشت
به پایش چند ماه از عمر بگذاشت

وجین کرد آب داد و کارها کرد
که رویید و برآمد پنبه آورد

پس از آن پنبه را از بوته چیدند
خریداران تمامش را خریدند

به ماشین ساختند از قوزه پاکش
نمودندش سفید و تابناکش

به دوک و چرخ تابیدند آنرا
از این پس رشته نامیدند آنرا

فتیله باف در هم رشته ها تافت
برایم تا فتیله عاقبت بافت

برای لوله من کارگرها
ز شن های سفید کوه و دریا

فراهم کرده اند از هر کناری
ز معدن یا زمین ریگزاری

به آن شن ها پتاس استاد آمیخت
میان کوره های شعله ور ریخت

چو شن ها از خرارت نرم گردید
خمیری تابناک و گرم گردید

شد از هر پاره اش با فوت و با فن
به دست کارگرها لوله من

همه یک سوی ، نغتم سوی دیگر
که از هر چیز من باشد مهمتر

فراهم کردنش آسان نباشد
که در هر سرزمین از آن نباشد

یکی از چند کشور هست ایران
که دارد نفت در هر جا فراوان

برایم چاه ها کندند هر سو
به رویش برج ها پهلو به پهلو

ته آن چاه ها بسیار دور است
درونش گاز و نفت و آب شور است

به پالایشگه آید نفتم از چاه
رود با لوله کیلومترها راه

برای این به پالایشگه آید
که آن را تصفیه آنجا نماید

رود از آن اتر ، بنزین و روغن
شود وارد به لوله نفت روشن

از آنجا می رود یک سر به انبار
پس از آن میشود در نفتکش بار

بهر سویی روان سازند یک نهر
به دکان ها شود تقسیم در شهر

از آن جا نفت من می آید ای یار
پس از تغییر گوناگون بسیار

نه شرح حال من این مختصر بود
بسی از آنچه گفتم بیشتر بود

چراغ اینجا چو خالی ماند از نفت
به میز این گفته را می گفت و می رفت

چو روشن ساز شب مانند روزم
روا دارم که در هر جا بسوزم


عباس يميني شريف

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 124

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ميز و چراغ
*
شبي ميز و چراغي يار بودند
در آن شب تا سحر بيدار بودند

چراغ نفت روشن بود و هر چيز
ز نورش بود روشن دور آن ميز

چراغ آمد به حرف و گفت با ميز
بگو از آنچه مي داني تو يک چيز

من و تو هر دو تنهاييم اينجا
به مهمانيست امشب صاحب ما

بيا از سرگذشت خود بگوييم
غم تنهايي از دل ها بشوييم

بگو اول تو شرح حال خود را
پس از تو من بگويم گفتني ها

از او با ميل ميز اين پذيرفت
تمام سرگذشت خويش را گفت :

به او گفت : اي رفيق مهربانم !
بدان ! اي همنشين هم زبانم !

که من جز تخم ناچيزي نبودم
به غير از دانه ريزي نبودم

به زير خاک بودم چند گاهي
چو زنداني قريب هشت ماهي

گهي از آب مي شد خاک من گل
که بر من زندگاني بود مشکل

ولي کم کم ز هر سو ريشه کردم
مکيدن خاک ها را پيشه کردم

براي سر برون آوردن از خاک
زدم با سر به خاک روي خود چاک

دو برگ بسته اول سرم بود
نمودم بازشان از يکدگر زود

پس از آن شاخ و برگم شد پديدار
ز هر سويم نمايان شد بر و بار

شدم من گونگون چندي پس از چند
نهال و نوچه ، بعد از آن تنومند

کشيدم از زمين تا آسمان سر
شدم با ابرها همراز و هم بر

چو کوهي پيکر من در هوا بود
هميشه سد راه بادها بود

چنين صد سال کردم زندگاني
به باغ و بوستان با شادماني

ولي روزي تبرداران دلسنگ
به سويم با تبر کردند آهنگ

دم تيز تبر بر من نهادند
به فرياد و فغانم دل ندادند

پس از آن اره بر پايم کشيدند
يکايک ريشه جانم بريدند

به خاک افتادم آندم زار و بيجان
تمام شاخ و برگم شد پريشان

پس از يکروز حالم خوبتر شد
ولي از نو بلاها حمله ور شد

تبرداران روان گشتند سويم
تراشيدند هرجه پشت و رويم

به داس و اره مهمانم نمودند
ز شاخ و برگ عريانم نمودند

به چندين قسمتم کردند و بردند
ز من هر تکه در جايي سپردند

چه شب ها روز کردم روزها شب
برآمد جان من از رنج بر لب

گمان کردم مرا مانند هيزم
بسوزانند و در دنيا شوم گم

بجز آتش ز من سودي نباشد
بجز خاکستر و دودي نباشد

به اين انديشه ها بودم گرفتار
که آمد سوي من استاد نجار

به دکان برد و شکل ديگرم کرد
به اره تخته تخته پيکرم کرد

بريد و رنده کرد و درهم انداخت
به اين شکلي که مي بيني مرا ساخت

کنون هستم من از اين شاد و خشنود
که در عالم شدم يک چيز پر سود

مرا لازم به هر جا مي شمارند
ميان هر اتاقي مي گذارند

به روي من ناهار و شام چينند
به وقت جشن ها دورم نشينند

نوشتن روي من مي گردد آسان
بدون من نباشد راحت انسان

در اينجا شد چراغ از باد خاموش
به روي ميز کم کم رفت از هوش

 


عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 134

صفحه قبل 1 صفحه بعد