تبلیغات اینترنتیclose
شبي ميز و چراغي يار بودند ( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ميز و چراغ
*
شبي ميز و چراغي يار بودند
در آن شب تا سحر بيدار بودند

چراغ نفت روشن بود و هر چيز
ز نورش بود روشن دور آن ميز

چراغ آمد به حرف و گفت با ميز
بگو از آنچه مي داني تو يک چيز

من و تو هر دو تنهاييم اينجا
به مهمانيست امشب صاحب ما

بيا از سرگذشت خود بگوييم
غم تنهايي از دل ها بشوييم

بگو اول تو شرح حال خود را
پس از تو من بگويم گفتني ها

از او با ميل ميز اين پذيرفت
تمام سرگذشت خويش را گفت :

به او گفت : اي رفيق مهربانم !
بدان ! اي همنشين هم زبانم !

که من جز تخم ناچيزي نبودم
به غير از دانه ريزي نبودم

به زير خاک بودم چند گاهي
چو زنداني قريب هشت ماهي

گهي از آب مي شد خاک من گل
که بر من زندگاني بود مشکل

ولي کم کم ز هر سو ريشه کردم
مکيدن خاک ها را پيشه کردم

براي سر برون آوردن از خاک
زدم با سر به خاک روي خود چاک

دو برگ بسته اول سرم بود
نمودم بازشان از يکدگر زود

پس از آن شاخ و برگم شد پديدار
ز هر سويم نمايان شد بر و بار

شدم من گونگون چندي پس از چند
نهال و نوچه ، بعد از آن تنومند

کشيدم از زمين تا آسمان سر
شدم با ابرها همراز و هم بر

چو کوهي پيکر من در هوا بود
هميشه سد راه بادها بود

چنين صد سال کردم زندگاني
به باغ و بوستان با شادماني

ولي روزي تبرداران دلسنگ
به سويم با تبر کردند آهنگ

دم تيز تبر بر من نهادند
به فرياد و فغانم دل ندادند

پس از آن اره بر پايم کشيدند
يکايک ريشه جانم بريدند

به خاک افتادم آندم زار و بيجان
تمام شاخ و برگم شد پريشان

پس از يکروز حالم خوبتر شد
ولي از نو بلاها حمله ور شد

تبرداران روان گشتند سويم
تراشيدند هرجه پشت و رويم

به داس و اره مهمانم نمودند
ز شاخ و برگ عريانم نمودند

به چندين قسمتم کردند و بردند
ز من هر تکه در جايي سپردند

چه شب ها روز کردم روزها شب
برآمد جان من از رنج بر لب

گمان کردم مرا مانند هيزم
بسوزانند و در دنيا شوم گم

بجز آتش ز من سودي نباشد
بجز خاکستر و دودي نباشد

به اين انديشه ها بودم گرفتار
که آمد سوي من استاد نجار

به دکان برد و شکل ديگرم کرد
به اره تخته تخته پيکرم کرد

بريد و رنده کرد و درهم انداخت
به اين شکلي که مي بيني مرا ساخت

کنون هستم من از اين شاد و خشنود
که در عالم شدم يک چيز پر سود

مرا لازم به هر جا مي شمارند
ميان هر اتاقي مي گذارند

به روي من ناهار و شام چينند
به وقت جشن ها دورم نشينند

نوشتن روي من مي گردد آسان
بدون من نباشد راحت انسان

در اينجا شد چراغ از باد خاموش
به روي ميز کم کم رفت از هوش

 


عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 134