تبلیغات اینترنتیclose
حسن مي رفت از نزديک باغي ( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


جوجه و کلاغ
*
حسن مي رفت از نزديک باغي
پريد از روي ديوارش کلاغي

کلاغي پر سياه و تيز منقار
زرنگ و ماهر و تردست بسيار

به منقار سياهش بود چيزي
که مي زد بال بال تند و تيزي

شنيد آواز جانسوزي از آن چيز
ز پشت آن کلاغک شد روان تيز

چو شد خسته کلاغ زشت آيين
ز بالاي هوا آمد به پايين

نهاد آن چيز را بر روي سنگي
حسن مانند شهبازان جنگي

پريد آنجا و محکم زد به هم دست
کلاغ از جاي خود بار دگر جست

ولي آن چيز را با خويش برداشت
حسن را تنبل و بيکاره انگاشت

حسن بار دگر پشتش دوان شد
کلاغک باز ماند و ناتوان شد

ز ناچاري دهان خويش بگشاد
دهان تا باز کرد آن چيز افتاد

فقيرک جوجه اي بي بال و پر بود
که در منقار مرغ خيره سر بود

يکايک قطره هاي قرمز خون
از اطراف سرش مي ريخت بيرون

نبود اندر تنش جز نيمه جاني
نمي خورد آن شکسته سر تکاني

حسن برداشت آن را برد خانه
برايش با محبت ساخت لانه

شتابان رفت و آب و دانه آورد
به دلسوزي پرستاري از او کرد

پس از شش ماه شد آن مرغ بي پر
ز مرغان دگر بسيار بهتر

سفيد و خوشگل و پر ناز و زيبا
بلند و سينه پيش و خوش سر و پا

حسن چو مرغ خود را ديد تنها
براي او خروسي کرد پيدا

خروس و مرغ با هم يار گشتند
براي هم 2تا غمخوار گشتند

سراپا مرغ ، زيبا و دلارا
خروس او خوش اندام و خوش آوا

گهي گردش کنان پهلو به پهلو
ميان سبزه ها و بر لب جو

گهي زير علف ها مي چريدند
گهي روي درختان مي پريدند

پس از يک ماه مرغک کرچ گرديد
براي جوجه در يک گوشه خوابيد

خروس او را کمک کرد با شوق
برايش دم به دم مي خواند با ذوق

گهي مي رفت و مي پرسيد حالش
گهي ميزد پر و بالي به بالش

گهي مي زد به نوک شانه سرش را
گهي مي جست بالا و برش را

پس ار يک چند پيدا گشت يک يک
به دورش جوجه رنگارنگ و کوچک

همه دنبال مادر مي دويدند
به پشت و بر سر او مي پريدند

هميشه دور و اطرافش صدا بود
شلوغ از جيک جيک جوجه ها بود

يکي با سوسک ها مي کرد دعوا
يکي با کرم جنگش بود برپا

يکي زنبور را دنبال مي کرد
يکي خاک زمين را چال مي کرد

اگر مي زد گهي مادر صداشان
به دورش جمع مي گشتند شادان

به زير بال هايش مي خزيدند
سر خود را به پايش مي کشيدند

در آنجا در پناه و گرم بودند
به جايي دلپذير و نرم بودند

اگر يک گربه آنجا در کمين بود
ز مرغ و جوجه هاي او غمين بود

اگر مي کرد اذيت جوجه ها را
به سوي او روان مي شد بلاها

نوک مرغ و خروس او را جزا بود
ز دردش جيغ و داد او به پا بود

ازين بودند آنها شاد و خرم
که خوب و مهربان بودند با هم

 

عباس يميني شريف

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 270