تبلیغات اینترنتیclose
داشت در شهري زن پيري وطن ( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


گربه هاي شيپور زن
**
خانه پيرزن
*
داشت در شهري زن پيري وطن
روزگارش تلخ بود آن پيرزن

قد و بالاش خميده ، چون کمان
بود آن بيچاره ، مشتي استخوان

اين زن درمانده نان آور نداشت
دستگير و ياور و شوهر نداشت

چون براي نان هميشه لنگ بود
روز و شب از حال خود دلتنگ بود

کس خبر از حال و روز او نداشت
اعتنا بر آه و سوز او نداشت

خانه ي او را نمي زد در ، کسي
بهر ديدارش نمي زد سر ، کسي

روز تنها تا شب و شب تا سحر
او ز مردم ، مردم از او بي خبر

گاه مي دادند اگر همسايه ها
مانده ي شام و ناهار خويش را

پيرزن ميخورد و بود آن روز سير
گرنه ، خود چيزي نمي آورد گير

 

آزار موش ها
*
پيرزن با ان همه رنج و بلا
بود عاجز روز و شب ازموش ها

هر کنار و گوشه در آن خانه بود
رخنه و سوراخ بود و لانه بود

هرچه مي ماند از براي او غذا
گاه گاه از مانده ي همسايه ها

چون براي وقت ديگر مي گذاشت
سر که مي گرداند ، از آن چيزي نداشت

موش دايم در اتاقش مي دويد
هر چه مي امد به پيشش مي جويد

 

پيرزن رهبر موش ها را گرفت
*
پيرزن ، يک روز در زير سبد
ديد موشي چاق و چله مي دود

چنگ زد ، آنرا به دست خود گرفت
گردن او را فشرد از غيظ سفت

گفت :"اي  بدجنس ! گير آوردمت !
حيف در چنگال دير آوردمت

خوردي اي ظالم خوراکي هاي من
با رفيقانت گرفتي ناي من

هرچه در زير سبد کردم نهان
راه پيدا کردي از هر سو به آن

خوردي آش و نان و دمپخت و پنير
کردي از دزدي مرا زار و فقير

بد نشد ، حالا که افتادي به دام
مي کشم از جسم و جانت انتقام "

پير ، اينجا شد سراپا خشم و کين
خواست تا او را بکوبد بر زمين


قول رهبر موشان
*
موش گفت : " اي پير ! آني صبر کن
خشم خود کم کن ، زماني صبر کن

رهبر موشانم و دارم سپاه
زشت باشد کشتنم با يک گناه

صبر کن اي پير زال ناتوان
من به دردت مي خورم روزي ، بدان ! "

گفت پير : " اي موش ريز مردني
هست حرفت هيچ باور کردني ؟

تو کجا اي موش کوچک ، من کجا
دست مي اندازي اي نادان مرا ؟

تو چه کاري از برايم مي کني ؟
از گرفتاري رهايم مي کني ؟

من گذشتم از تو و از کار تو
تا نبينم زحمت و آزار تو ... "

موش گفت : " اي پير ! اگر من در نظر
موشکي آيم ضعيف و بي اثر

با همه ياران اگر ياري کنيم
دست هم گيريم و همکاري کنيم

شهري از ما مي شود يکسر خراب
عالمي از ما بسوزد در عذاب

گوش کن ، من هر چه بايد ، مي کنم
هرچه از دستم برايد ، مي کنم

تو فقير و عاجز و بي شوهري
بي کس و بي کار و بي نان آوري

گر روي از خاطر همسايه ها
روزها ماني گرسنه ، بي غذا

مي شوم من بعد از اين غمخوار تو
روز و شب در فکر و ذکر کار تو

مي دهم دستور تا موشان من
دوستان يک دل و يک جان من

بعد از اين هر روز ، از انبارها
اورند از بهر تو قوت و غذا

از جو و گندم ، برنج و باقلا
لپه و بلغور و ماش و لوبيا

تخم مرغ و روغن و کشک و پنير
آنچه آيد از کنار و گوشه گير "

گفت پير : " اي موش ! بخشيدم تو را
فکر کردم ، راستگو ديدم تو را

بايد اما انچه گفتي با زبان
در عمل بهتر دهي آن را نشان ! "

 

آزاد شدن رهبر موشان
*
پيرزن آن موش را آزاد کرد
با گذشت خود ، دلش را شاد کرد

موش رهبر رفت و موشان را بخواست
موش از چپ نزد او رو کرد و راست

ايستادند اي پي هم صف به صف
رو به روي رهبر خود با شعف

گفت رهبر : " اي گروه باوفا !
اي رفيقان زرنگ خوب ما !

من شدم امروز از غفلت اسير
در ميان پنجه ي پيري فقير

خشمش آمد ، کرد قصد کشتنم
خواست گيرد جان شيرين از تنم

من به او گفتم ، ببخشي گر مرا
مي فرستم خانه ات قوت و غذا

حال ، اي ياران من ، بايد شما
يک به يک افتيد در انبارها

خانه ها را خوب ، زير و رو کنيد
کيسه ها ، صندوق ها را بو کنيد

هر چه آورديد از هر گوشه گير
مي بريد و مي دهيد آن را به پير

خوب گيريد امرهاي من به گوش
در شما سرکش نباشد هيچ موش

مي زنم دار آنکه نافرمان بود
مي کشم من هر کسي نادان بود ! "

 

به کار مشغول شدن موش ها
*
موش ها رفتند از آنجا با شتاب
از پي فرمان رهبر بي جواب

راه افتادند چون ديوانه ها
حمله آوردند سوي خانه ها

خانه هاي شهر شد از موش پر
شد خوراکي هاي مردم موشخور

پيت ها ، صندوق ها ، شد زير و رو
کيسه ها خالي شد از بيرون و تو

خانه اي آسوده از موشان نبود
از ضررهاشان فرار آسان نبود

خانه ها از موش ها بر باد شد
خانه ي آن پيرزن آياد شد

صبح تا شب ، سخت مي کندند جان
مي شدند آخر به پشت هم روان

تا برند آن را براي پيرزن
پيرزن گيرد براي خويشتن


تغيير اخلاق و رفتار پيرزن
*
پير حالش خوب شد ، جاني گرفت
شد رها از فقر و ساماني گرفت

خوب مي خورد و غمي در دل نداشت
پيش پاي خويش يک مشکل نداشت

مال مردم رفت و او شد مالدار
وضع او شد خوب و کار خلق زار

کم کمک ، بدخلق و بدرفتار شد
از همه همسايه ها بيزار شد

کس نمي دانست از همسايه ها
مي خورد آن پير ، روزي از کجا

دختر همسايه يي مانند پيش
برد پيش پيرزن ، از آش خويش

پير با او گفت با اخم و تشر :
" آش خود را زود بردار د ببر

من دگر ، پير قديمي نيستم
آن زمين گير قديمي نيستم

دخترک ! من آدمي حالا شدم
زندگاني دارم و دارا شدم

دختر از اين حرف ها دلگير شد
برد آش و دلخور از آن پير شد

 


بو بردن يک گربه از حال موش ها
*
ماه ها ، پير اين چنين سرمست بود
بي خبر از نيست و از هست بود

تا زماني گربه يي ، از درز در
ديد صدتا موش را ، يا بيشتر

هر يکي چيزي گرفته در هان
پيرزن هم ايستاده در ميان

پيرزن خندد به روي هر کدام
چيزها را گيرد از آنها تمام

روز ديگر ، باز کرد آنجا گذر
باز چشم انداخت از پايين در

ديد موشان باز چيز آورده اند
کار روز پيش خود را کرده اند

گفت : " اينجا ، مرکز موشان شده !
خانه ي بدکاري ايشان شده !

بايد اکنون رفت از اينجا زودتر
گربه ها را داد از اين خانه خبر "


خبر دادن به گربه ها
*
رفت پيش گربه يي از دوستان
گفت : " اي يار عزيز من بدان

ما گرسنه ، خانه خانه مي رويم
روز و شب دنبال روزي مي دويم

مي زند در خانه ي اين پير ، جوش
از کنار و گوشه ، رنگارنگ موش

هيچ ميداني که يک چندي است ما ؟
اندک اندک غافليم از موش ها ؟

هيچيک موشي نياورديم گير
روزها رفت و نشد يک گربه سير

پس بيا امروز يار نازنين
گربه ها را باخبر سازيم از اين

تا همه ريزند با دستور من
در ميان خانه ي اين پيرزن

هر يکي گيرد براي خود شکار
از ميان موش هاي بي شمار

پس ، براي موش کشتن ، خود به خود
عهد و پيمان دو گربه بسته شد

هر دو تا گشتند بعد از آن ، روان
تا بگيرند از همه ياران نشان


حرکت گربه ها
*
چند روز بعد ، هر چه گربه بود
باخبر از حال موشان گشت زود

گربه هاي هر محله دم به دم
مي شدند افزوده از هر جا به هم

شهر شد پر خر خر و پر فيف فيف
از هجوم گربه هاي بي حريف

با سبيل کج شده ، دندان تيز
با دو و مکث و کمين و جست و خيز

يک طرف نرها و يک سو ماده ها
دسته دسته با نظام ، از هم جدا

همچنان رفتند غران تر ز شير
تا به پيش خانه ي پر موش پير

موش ها فارغ شده از کار خود
بي خبر از حال و روز زار خود

برده هر يک سهم چيز خويشتن
چند باري از براي پيرزن

کرده راحت اين کنار و ان کنار
بيخبر در خواب خوش از روزگار

 


خبر دادن موشي به موش ها
*
ناگهان موشي ، سراسيمه دويد
در ميان موش ها ، دادي کشيد

گفت ک " مي دانيد اي موشان خواب ؟
روزگار ما شده يکسر خراب

گربه هاي شهر با هم بي هوا
کرده اند امروز ، قصد جان ما

مي رسند اينجا براي ماکنون
تا روان سازند از ما جوي خون

پا شويد و جنبشي با هم کنيد
پشت در را زودتر محکم کنيد !

موش هاي ناتوان از هول جان
ناگهان دادند خود را يک تکان

سنگ و چوب و تير و تخته هر چه بود
پشت در کردندبا هم دسته ، زود

در که محکم گشت هر موشي نشست
پشت در ، در دست او يک چوبدست

تا اگر با زور ، در را وا کنند
چوب را بر مغزشان محکم زنند


رسيدن گربه ها به خانه ي پيرزن
*
جمع گرديدند اخر پشت در
گربه هاي چابک و پر شور و شر

خر خر و فيف و فيف ، مئو و هاي و هو
شد شروع از گربه هاي کينه جو

دور خانه حلقه اي محکم زدند
از غضب فريادها با هم زدند

گربه هاي فرز و چابک ، با فشار
پشت در کردند کوشش ، چند بار

موش ها آن سوي در ، چون مرگان
دست پاچه ، بي قرار و نيمه جان

پيرزن ترسيد و در مطبخ دويد
دست و پايش بود لرزان همچو بيد

در نشد باز از فشار و زورشان
يأس بار آورد ، شر و شورشان

دست خالي ، با دلي ماتم زده
بازگشتند از همانجا غم زده

موش ها سالم ز چنگ گربه ها
جان خود کردند با کوشش رها

 

چاره جويي يکي از گربه ها
*
گربه يي از گربه ها ، گفت " اين بد است
گربه شد در پيش موش امروز پست

برنيامد کاري از اقدام ما
سستي ما کرد ننگين نام ما

سعي بايد کرد و اين را چاره کرد
موش ها را کشت و پاره پاره کرد

ما مگر ، بي عرضه و وامانده ييم
بد به موشان گربه را فهمانده ييم

 

فکر و نقشه
*
موش بايد بيند از ما ضرب شست
سست و وارفته ، نمي بايد نشست

چاره ي اين کارها دشوار نيست
کارها من کرده ام ، اين کار نيست

ما که ميدانيم موسيقي کمي
پس چرا داريم در عالم غمي ؟

صبح فردا ، ده نفر آهنگ دان
ده نفر استاد خوب از ماهران

طبل و شيپور و دف و ني ، سنج و جاز
بوق و کرنا ، تار و دنبک ، سوت و ساز

دست مي گيرند و مي افتند پيش
مي نوازد هر يکيشان ساز خويش

ما هم از دنبال آنها مي رويم
در خم يک کوچه ، پنهان مي شويم

با دهان و دست و پا و گوش و هوش
مي کنيم آماده خود را بهر موش

پيرزن تا ميل تار و ساز کرد ؟
گول خورد و لاي در را باز کرد

ما هجوم آريم با هم ناگهان
مي دهيم انجام ، در دم کارمان "

گربه ها گفتند : " به به آفرين !!
بهترين راه ها باشد همين ! "


حرکت عقب دسته ي نوازندگان
*
دسته ي آهنگ دانان ، صبح زود
کينه جو رفتند و بردند آنچه بود

از جلو اينها ، بقيه از عقب
باز کرده بازوان و بسته لب

سوي آن خانه ، همه کردند رو
ساکت و اهسته و بي هاي و هو

تا سر کوچه ، يکايک گربه ها
با همان نقشه ، شدند از هم جدا

هر يکي افتاد يک جا بر زمين
کرد هر گربه ، به جاي خود کمين

ساز زن ها فرز و چابک بي صدا
پشت در ، پهلوي هم ، کردند جا

ناگهان ساز و نوا آغاز شد
در هوا برپا ، صداي ساز شد

پيرزن تا اين صداها را شنيد
خوشدل و خندان به پشت در دويد

در همان هنگامه ، در را باز کرد
از تعجب ، شد به جاي خويش سرد

 

هجوم به خانه ي پيرزن
*
لاي در تا باز شد ، آشوب شد
پيرزن گم کرد دست و پاي خود

آخر از هول و تکان بيهوش شد
اين نصيبش عاقبت از موش شد

ريختند از هر کناري گربه ها
در ميان موش ها ، همچون بلا

چنگ و دندان را به کار انداختند
خانه را از موش ، خالي ساختند



گربه ها در شهر
*
گربه ها آسوده از آن شر و شور
آمدند از خانه بيرون با غرور

دسته ي شيپورزن افتاد پيش
گربه ها سرمست و شاد از فتح خويش

کوچه کوچه ، مي شدند از هم جدا
باز مي گشتند سوي خانه ها

شهر ، راحت شد ز موش و پيرزن
خانه ها آسوده از غارت شدن

روز بعد ، از گربه ها يک انجمن
گشت تشکيل از براي پيرزن

گربه يي برخاست از جا گفت : " جنگ
نام بايد بهر ما آرد نه ننگ

موش ها بودند بد ، نه پيرزن
هر که مي داند جزين گويد به من "

چون نگفت اين گربه حرف ناحساب
کس نداد از گربه ها او را جواب

عاقبت اين شد قرار کارشان
تا جوانمردي دهند از خود نشان

پيرزن را بعد از اين ياري کنند
بهر آن بيچاره غمخواري کنند

گربه يي استاد فن بافتن
گشت مأمور از ميان انجمن

تا رود هر روز نزد پيرزن
سازد او را آشنا با بافتن

تا به سعي پنجه هاي باهنر
بعد از اين يابد نجات از دردسر

نان خود را با هنر پيدا کند
روزي بي شور و شر پيدا کند

با محبت هاي گربه ، پيرزن
کم کمک استاد شد در بافتن

چون ز بهر روزي خود کار داشت
از پناه پست طبعان عار داشت

 

عباس يميني شريف

چاپ اول 1328
 

تهيه و تنظيم : سايت علمي نخبگان جوان

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 281