تبلیغات اینترنتیclose
فري مي خواست تا با همکلاسان( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


فري به آسمان مي رود

***

يک روز گردش
*
فري مي خواست تا با همکلاسان
رود يک روز در کوه و بيابان

قرار کار روز پيش دادند
همه ترتيب کار خويش دادند

سر از مشرق که بيرون کرد خورشيد
به کوه و دشت و دريا نور پاشيد

تمام بچه ها آماده بودند
به شوق و ذوق راه افتاده بودند

به پشت خويش هر کس داشت باري
به دستش بود هر کودک ناهاري

همه گشتند با هم عاقلانه
به سوي يک ده زيبا روانه

تمام دشت سبز و باصفا بود
گل و سبزه کنار راه ها بود

تمام راه مي خواندند مرغان
ميان بوته ها ، روي درختان

زماني راه چون رفتند با هم
نمايان شد دهي از دور کم کم

همه فريادي از شادي کشيدند
به سمت آن ده زيبا دويدند

دهي همچون بهشت از دلربايي
دهي بي مثل و تا از باصفايي

زمين ها سبز و خرم بود هرجا
ميان سبزه ها گل هاي زيبا

کنار ده زمين هاي علفزار
در آنها بود ميش و بره بسيار

ميان سبزه ها گاوان شيري
دو پهلوشان ورم کرده ز سيري

 

خوردن ناهار
*
کنار سبزه زار باصفايي
گرفتند از براي خويش جايي

همه با اشتها و ميل بسيار
به شادي دور هم خوردند ناهار

پس از ناهار در يک جا نشستند
براي قصه گفتن حلقه بستند

براي هم يکايک قصه گفتند
ز خوشحالي همه چون گل شکفتند

پس از آن بست هر کس بار خود را
تمام بچه ها رفتند از آنجا

 

بر روي تپه ها
*
روان گشتند از بهر تماشا
به سوي تپه هاي سبز و زيبا

به پاي تپه اي آخر رسيدند
به چالاکي به روي آن دويدند

همه با هم از آن رفتند بالا
ميان بوته هاي پر ز گل ها

يکي گل هاي رنگارنگ مي کند
گل خودرو ز لاي سنگ مي کند

يکي از سنگ هاي گرد و زيبا
به دامن جمع مي کرد از زمين ها

تمام بچه ها از پاي تپه
چنين رفتند تا بالاي تپه

 

ابر و باران
*
همه بالاي تپه چون رسيدند
هوا را تيره و تاريک ديدند

تمام تپه تاريک و مه آلود
به روي آسمان ابر سيه بود

هوا شد تيره تر از ابر هر آن
گرفت و تند شد ناگاه باران

لباس بچه ها از پاي تا سر
از آن باران بي هنگام شد تر

فري در دست چتر کوچکي داشت
نمودش باز و روي سر نگهداشت

در اين هنگام باد تندي آمد
شد از آن باد کار بچه ها بد


فري به آسمان رفت
*
به زير چتر پيچيد آن چنان باد
که چتر از دست او ناگاه افتاد

فري دنبال چتد خود روان شد
به روي تپه چون آهو دوان شد

دويد آنقدر تا دستش به آن خورد
ولي تا دست خود را سوي آن برد

ز پيشش جست چتر و رفت چون تير
نکرد آن از قضا در هيچ جا گير

فري چابک دوان شد از پي آن
که باز آمد بدستش چتر پران

کشيد آنرا به سمت خويش با زور
ولي مي کرد باد آنرا از او دور

به زير چتر بادي تند افتاد
فري را از زمين کند آخر آن باد

ز روي تپه او را ناگهان برد
بلندش کرد و سوي آسمان برد


فرياد بچه ها
*
تمام بچه ها کردند فرياد
به پا شد هاي هوي و داد و بيداد

همه بهر فري مانند باران
ز غم مي ريختند اشک فراوان

فري شيون کنان مي رفت بالا
به حال زار او مي سوخت دل ها

شد آخر کم کم از چشم رفيقان
ميان ابرهاي تيره پنهان

خبر بردند بهر مادر او
ز باد و چتر و حال دختر او

شد از غم مادر بيچاره گريان
پدر زاريد و غمگين شد فراوان

ميان شهر پيچيد اين خبر زود
به هر جا صحبت از چتر و فري بود


پرواز در آسمان
*
به هر جا ابرها را باد مي برد
فري را با دلي ناشاد مي برد

ز روي کوه ها و دره ها برد
چو مرغان هوا روي هوا برد

فري راه نجاتي چون نمي ديد
ز ترس مرگ مي لرزيد چون بيد

نمي دانست اگر افتد به دريا
که گيرد از ميان آب او را ؟

اگر افتد ميان کوه و صحرا
که پيدا مي کند او را در آنجا ؟


در چنگال مرغ کوه پيکر
*
در اين هنگام مرغي کوه پيکر
فري را ديد و سويش رفت يکسر

به او نزديک شد با حرص بسيار
گرفت از پشت سر او را به منقار

فري از ترس چترش را رها کرد
کمي بيهوده سعي و دست و پا کرد

فري را مرغ چون يک دانه خرد
به منقار بزرگ خويش مي برد

چه مرغي پنجه تيز و نوک خميده
کسي همتاي او هرگز نديده

پس از پرواز بر روي بيابان
شد از آن دورها کوهي نمايان

به سوي کوه رفت آن کوه پيکر
کند تا روي سنگي خستگي در

فري را بر سر سنگي رها کرد
نگاهي بر زمين و بر هوا کرد

به روي سنگ خوابيد و سر خود
نهاد آرام در زير پر خود

 
فرار فري
*
چو خواب مرغ شد بسيار سنگين
فري از سنگ آمد زود پايين

از آنجا دور شد يک گام يک گام
به پشت کوه رفت آرام آرام

مبود از ترس جان در زانوانش
پريشان بود از آن جسم و جانش

 

در غار
*
ميان کوه غاري بود تاريک
که راهش پرتگاهي بود باريک

فري آن راه را با پنجه و پا
چو آهو فرز و چابک رفت بالا

ميان غار رفت و در ته آن
ز چشم مرغ خود را کرد پنهان

فري چون وارد آن غار گرديد
تمام غار را پر جانور ديد

ز يک سو خيز خورد و رفت ماري
رطيل آمد بسويش چند باري

به خود دل داد و از چيزي نترسيد
همانجا گوشه اي کز کرد و خوابيد


بدنبال فري
*
زماني مرغ روي سنگ خوابيد
پس از آن کم کمک بيدار گرديد

هراسان قد کشيد و چشم گرداند
سر و گردن به پشت و پيش پيچاند

نديد آنجا نشاني از شکارش
دلش خون شد چو بو برد از فرارش

پريد از روي سنگ و جست و جو کرد
تمام بوته ها را زير و رو کرد

پي آن گمشده هر گوشه اي گشت
نشد پيدا نه در کوه و نه در دشت

ز گشتن چونکه سست و ناتوان شد
به سوي آشيان خود روان شد


شب در غار
*
شب آمد شد هوا تاريک بسيار
ز تنهايي فري ترسيد در غار

ز هر سويي به پا مي شد صدايي
نگاهش بود هر آني به جايي

به هر سختي که بود آن شب سحر شد
هوا روشن شد و روز دگر شد

فري از غار بيرون کرد سر را
نگاهي کرد با دقت به هر جا

مبادا مرغ باشد در کمينش
ببيند با دو چشم تيزبينش

نبود از مرغ در آنجا خبر هيچ
نبود از او به کوه و دشت اثر هيچ


نجات از غار
*
ز کوه آمد به پايين رفت در دشت
به راهي در بيابان ها روان گشت

شتابان رفت تا نزديک شد شب
تنش از خستگي افتاد در تب

دگر بي تاب شد واماند در راه
به خاک افتاد و شد بيهوش ناگاه

شب آمد تيره شد روي بيابان
زمين و آسمان شد دوده بندان

ز جانداري نمي آمد صدايي
صدايي در نمي آمد ز جايي

فري تا نيمه شب در جاي خود ماند
چو بي حس بود دست و پا نجنباند

به پا شد نيمه شب در کوه و صحرا
صداي هاي و هوي جانورها

همه از لانه ها بيرون دويدند
همه فرياد ترس آور کشيدند


گرگ در کنار فري
*
در اين هنگام شب يک گرگ خونخوار
به صحرا آمد از اطراف کهسار

گذارش بر فري افتاد و ديدش
کنارش ايستاد و بو کشيدش

تنش را ديد نيمه جاني
ندارد حال و هوش از ناتواني

دهان را باز کرد و خواست او را
کند پاره به دندانش همانجا

شکارش ديد طفلي ناتوان است
ندارد گوشت ، مشتي استخوان است

به جال او دل آن گرگ هم سوخت
نخورد او را و از خوردن دهان سوخت

پشيمان چونکه شد از خوردن او
شد آماده براي بردن او

گرفت او را به دندان تاب دادش
به روي شانه و گردن نهادش

روان شد با شکار خويش از آنجا
شتابان سوي غار جانورها

 

فري در برابر شير
*
پلنگ و بير و شير و خرس و خرگوش
شغال و خوک و گرگ و گربه و موش

همه بودند دور هم به غاري
براي چاره جويي بهر کاري

در اين هنگام آمد گرگ خسته
ميان جمع دور هم نشسته

پس از تعظيم گفت اي شير دانا
نباشد چون تو جانداري توانا

من امشب رفته بودم در بيابان
که يابم چيزي از انسان و حيوان

که اين بچه به چشمم خورد و او را
به پشت خويش آوردم به اينجا

نه جاني در بدن دارد نه هوشي
نه حسي دارد و نه جنب و جوشي

تمام جانورها تا شنيدند
براي ديدنش از جا پريدند

به دور گرگ و بچه حلقه بستند
فرو رفتند در فکر و نشستند

به آنها گفت شير اي هوشياران
اگر چه باشد اين فرزند انسان

ولي طفل است و تقصيري ندارد
جز اين هم خوردنش سيري ندارد

به هوش آريد او را تا بگويد
که در صحرا و دشت ما چه جويد

 

بهوش آوردن فري
*
همه پيش آمدند و کار کردند
برايش کوشش بسيار کردند

نفس هاي ببلندي مي کشيدند
به او با بيني خود مي دميدند

يکي مي زد به روي چانه او
يکي مي داد مالش شانه او

يکي بالا و پايين برد دستش
گرفت آن ديگري يک گاز شستش

فري شد چشم هايش کم کمک باز
دوباره زندگاني کرد آغاز

پلنگ و شير را تا دور خود ديد
تکان خورد و تنش لرزيد چون بيد

ولي چون ديد مي ليسند پايش
همه دلسوز و يارند از برايش

دگر پا شد ز جا بي ترس و پروا
نشست آرام بين جانورها

به آني گربه اي تردست و ماهر
کباب جوجه بهرش کرد حاضر

برايش موشکي شيريني آورد
به دورش هر يک يک کار مي کرد

فري حالش به جا آمد قوي شد
ولي افتاد ياد مادر خود


گريه فري
*
فري از بس که غمگين بود و دلگير
شد اشک از چشم هاي او سرازير

تمام جانورها ماتشان برد
فري را هر که گريان ديد غم خورد

به آنها گفت شير اي هوشياران
اگر چه نيست با ما خوب انسان

ولي اين طفل کوچک بي گناه است
در اين کوه و بيابان بي پناه است

شما بايد شويد او را مددکار
شويد او را در اين درماندگي يار

کسي مي داند از اين جمع راهي ؟
که همراهي کند با بي پناهي

 


دلسوزي شغال
*
شغال آمد به پيش و گفت اي شير
تو بيش از هر که داري عقل و تدبير

ولي هر يک ز ما بايد در اين کار
کند ياري به اين طفل گرفتار

دهي در آن طرف نزديک غار است
که در آن منزل صد خانوار است

در اين ده يک زن و مرد جوانند
که با هم هر چه خواهي مهربانند

ولي از خويش فرزندي ندارند
براي بچه هر دو بي قرارند

اگر شير امر مي فرماند او را
من و روباه و خرس و گرگ از اينجا

بريم امشب براي آن دو همسر
گذاريمش شبانه پشت آن در

شوند آن شوهر و زن چونکه بيدار
برندش پيش خود با مهر بسيار

نگهداري کنند از او به خوبي
پرستاري کنند از او به خوبي

چو شير اين چاره جويي پسنديد
صلاح کار را از گرگ پرسيد

جواب شير را گرگ اينچنين داد
که شير ما هميشه شادمان باد

اگر آن شير دانا مي پسندد
نبايد باشد اين فکري کج و بد

تأمل کرد شير اندک زماني
سر خود داد بعد از آن تکاني

شغال و گرگ را با خرس و روباه
پي اين چاره جوييکرد همراه


گرگ سواري
*
فري را گرگ با مهر از ميانه
به پشت خود نشاند و شد روانه

ز چپ روباه رفت و خرس از راست
شغال از پيش هر راهي که مي خواست

گهي در کوه و گاهي در بيابان
گهي آهسته و گاهي شتابان

به کوه و دشت مي تابيد مهتاب
همه جنبندگان بودند در خواب

سحر نزديک چون ميشد به ناچار
دوان رفتند و تيز و تند بسيار

چنان در راه با سرعت دويدند
که هنگام سحر آنجا رسيدند

نبود از ده کسي آن وقت بيدار
که از آزارشان مشکل شود کار

به ده وارد شدند آهسته با هم
نمي زد هيچيک از ترس جان دم

به هر پس کوچه اي سر مي کشيدند
دم و گوشي به هر در مي کشيدند

پس از يک جستجوي زيرکانه
ته يک کوچه پيدا گشت خانه



فري در پشت در
*
فري را در پشت در بردند و آنجا
به حال خود رها کردند او را

سپس گرگ و شغال و خرس و روباه
به تندي بازگشتند از همان راه

روان گشتند سوي غار چون تير
مبادا اهل ده آرندشان گير

فري چون شد ز دست گرگ آزاد
به پشت در نشست و گريه افتاد


دهقان و فري
*
به خواب ناز بودند آن زن و مرد
صدا از خواب خوش بيدارشان کرد

پريد از جاي خود ناگاه دهقان
دويد و رفت پشت در هراسان

عقب زد چفت را ، در باز گرديد
در آنجا دختري زاري کنان ديد

جلوتر رفت و ديد او آشنا نيست
ز قوم و خويش و از همسايه ها نيست

از او پرسيد دخترجان که هستي ؟
بگو جانم چرا اينجا نشستي ؟

تو اسمت چيست ؟ از اهل کجايي ؟
چنين گريان و ناراحت چرايي ؟

جوابش داد گرگ آورده من را
به دستور شغال و شير اينجا

مرا باد از زمين روي هوا برد
ميان آسمان مرغي مرا برد

نمي دانم کجا بودم که هستم !
نمي دانم چرا اينجا نشستم !

ز حرف او تعجب کرد دهقان
شد از اين شرح ها مبهوت و حيران

از او پرسيد اي بيچاره دختر
بگو با من پدر داري و مادر ؟

جوابش داد مادر دارم اما
به شهري دور خيلي دور از اينجا

پدر دارم ولي اين سمت ها نيست
کسي با من در اينجا آشنا نيست

نگاهي از محبت کرد دهقان
به روي دختر غمگين گريان

جلوتر رفت آن دهقان خوشرو
گرفت آرام دست کوچک او

 

نوازش
*
به او گفت اي عزيزم ، بچه جانم
بيا اي دختر شيرين زبانم !

بيا با من ، زن من مادر توست
پرستاري ز مادر بهتر توست

گرفتش با محبت در بر خويش
به خانه برد پيش همسر خويش

به او گفت اي شريک روزگارم
زن خوب عزيز خانه دارم

بيا امروز خوش باشيم و دلشاد
خدا يک دختر کوچک به ما داد

بيا او را نگه داريم اينجا
پرستاري کنيم از مهر او را

چو ما بي بچه ايم اين دختر ماست
براي ما چنين چيزي خدا خواست

شدند آن شوهر و زن هر دو خوشحال
ز روي آوردن آن بخت و اقبال


در خانه دهقان
*
فري چون مهرباني ديد از آنها
زماني ماند شاد و خوش در آنجا

ولي گاهي دلش افسرده مي شد
ز ياد پيش ها آزرده مي شد

ولي از بس محبت ديد ديگر
پدر کم کم ز يادش رفت و مادر

همانجا ماند پاييز و زمستان
به جز خوبي نديد و مهر از ايشان


شب عيد
*
زن و شوهر چو آمد ماه اسفند
نشستند و به هم يک روز گفتند

که آمد عيد و بايد رفت ناچار
براي رخت اين دختر به بازار

فري از حرف هايش خوب پيداست
عزيز مادر و دلبند باباست

شب هر عيد نازش مي کشيدند
لباس نو برايش مي خريدند

بنا شد تا فري را روز ديگر
تميز و نو کنند از پاي تا سر


به سوي شهر
*
چو فردا شد دو خر زين کرد دهقان
به خانه برد آنها را شتابان

فري را روي يک خر با زن خود
نشاند و خود سوار ديگري شد

تمام چيزها چون شد فراهم
روان گشتند سوي شهر با هم

ز ده تا شهر خوش بودند و خندان
سخن گفتند از هر جا فراوان

چو شد ديوار شهر از دور پيدا
پياده راه افتادند از آنجا

خران را گوشه اي از شهر بردند
به دست آشناي خود سپردند

سپس آهسته و شانه به شانه
به راه خود شدند آنها روانه

 

گردش در شهر
*
خيابان ها قشنگ و دلربا بود
عمارت ها بلند و خوش نما بود

چه دکان هاي خوبي بود هر جا
در آنها مي شد از هر چيز پيدا

فري با آن زن و آن مرد دهقان
روان بودند خوش در هر خيابان

به چيز لازمي گر مي رسيدند
اگر مي خواستندش مي خريدند

سپس بهر خريد چيت و چلوار
روان گشتند هر سه سوي بازار

 


فري پيدا شد
*
فري در اول بازار جايي
شنيد از پشت سر ناگه صدايي

به گوشش چون صداي آشنا بود
پريد از جاي و برگرداند سر زود

کسي را ديد دنبالش دوان است
نگاهش کرد ديد او عمه جان است

ز حيرت خشک شد ناگه به جايش
ز کار افتاد ديگر دست و پايش

به سويش عمه جان آمد پريشان
گرفت او را بغل با چشم گريان

به او گفت اي فري ، اي نازنينم !
تويي جانم ؟ بيا اينجا ببينم !

کجا بودي چه مي کردي چه ديدي ؟
چه سختي ها در اين مدت کشيدي ؟

در اينجا چيست کارت ؟ با که هستي ؟
تو در اين شهر از بهر چه هستي ؟

فري آن مرد و آن زن را نشان داد
به او شرح زمين و آسمان داد

پس از آن عمه اش گفت اي فري جان
ز روز گردشت با همکلاسان

به هر شهري يکي از قوم و خويشان
روان گرديد با حالي پريشان

چه کوشش ها که در هر جا نکردند
ولي آخر تو را پيدا نکردند

خدا را شکر پيدا کردمت من
بيا آماده شو از بهر رفتن


عمه ، فري ، زن و مرد دهقان
*
در اين هنگام شد بيچاره دهقان
براي رفتن آن بچه گريان

دلش از غم گرفت و گشت نوميد
ز غصه در گلويش بغض پيچيد

به عمه گفت با حالي پريشان
فري جان را جدا از ما مگردان

که ما چون جان فري را دوست داريم
برايش هر دو تا جان مي سپاريم

ببين ما آمديم از ده به اينجا
که نو سازيم سر تا پاي او را

زن دهقان نگفت از غصه چيزي
فقط ميکرد آه و اشک ريزي


خداحافظي
*
به آنها عمه گفت اي مهربانان
چرا گرديده ايد اينگونه گريان ؟

شما با ما به شهر ما بياييد
شما از دوستان خوب ماييد

به عمه گفت دهقان چون بهار است
براي ما زمان کشت و کار است

ده ما تا به شهري که شماييد
ز ما دعوت به آنجا مي نماييد

بسي دور است و راهش مشکل و ما
همان بهتر که برگرديم از آينجا

ولي از خانه خود يک نشاني
دهيد از راه لطف و مهرباني

چو ما از کار خود آسوده گرديم
تمام کار کشت و زرع کرديم

بياييم و فري جان را ببينيم
فري جان را در آنجا ما ببينيم

 

دلداري عمه
*
سپس آن مرد و زن با چشم گريان
کشيدند آه و با دل هاي بريان

به لب هاي خود آوردند لبخند
فري را هر دو بوسيدند و رفتند

فري هر چند خوشدل بود و دلشاد
به هنگام جدايي گريه سر داد

فري را عمه جان همراه خود برد
براي آن دو همسر غصه ها خورد

پس از يک راه طولاني سواري
رسيد آخر به پايان بي قراري

فري را مادرش از دور تا ديد
دويد او را گرفت از عمه بوسيد


فري به خانه مي رود
*
پدر از ديدن او شادمان شد
چه غوغايي به پا از اين و آن شد

پدر گاهي گرفتش گاه مادر
گرفتندش چو جان خويش در بر

فري را هر که از همسايگان ديد
گرفتش در بر و خوشحال بوسيد

همه ديدارها را تازه کردند
خوشي از شوق بي اندازه کردند

 

پايان دوري
*
به پا کردند جشن و شادماني
همه کردند با او مهرباني

خبر پيچيد بين مردمان زود
تمام شهر صحبت از فري بود


عباس يميني شريف
چاپ اول 1344


 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 305