تبلیغات اینترنتیclose
در کنار بسفريم آنجا که روزي داريوش( عباس یمینی شریف )
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

1353فروردين ماه


در کنار بُسفُر

در کنار بسفريم آنجا که روزي داريوش
پل زد آنگه با سپاهي سوي آتن شد روان

بسفر آنجايي که سربازان ايران بر سرش
پا نهادند و بشد برپا درفش کاويان

مي زند بر پاي بسفز بوسه درياي سياه
مي زند از دور بوسه مرمره بر پاي آن

جنگل از هر سو در آغوشش گرفته تنگ تنگ
کوه در هر جا گرفته همچو جانش در ميان

راه زيبايي کنارش همچو طوق و سينه ريز
چايخانه ، ميهمانخانه بر آن چون مهرگان

قتيق و کشتي همه بوسند سيمين سينه اش
عاشقاني بسته با معشوق خود پيوند جان

مردمان در ساحلش در رفت و آمد روز و شب
چون خيال و وسوسه در قلب عاشق آن به آن

بر سرش مرغان آبي زير و بالا مي روند
روي آب افتند و خيزند از فراز آسمان

مه رخش را صبح ها مي پوشد از نامحرمان
مي کند آن را ز چشم ناشکيبايان نهان

قطره باران چکد گاهي بر آن از چشم ابر
همچو اشک عاشقي بر دلبري نامهربان

موج مي جنبد به رويش همچو موي مهوشي
کز پريشاني شود هم صحبت باد وزان

محو زيبايي عمارت ها کنارش مانده اند
خيره بر اندام بسفر باب مشهور جهان

ماهيان از مرغ ماهيخوار چون نقشي براب
بهر ماندن خويش را سازند بي نام و نشان

تور ما هستند بيست و پنج انسان گونه گون
ترک کشور کرده اند و ترک شهر و خان و مان

آمدند اينجا از ايران تا جهان بيني کنند
تا که گردند آشنا با شهرها و مردمان

تا شناسند اين جهان را زير اين جام کبود
فرق انسان ها و کشورهاي اين کون و مکان

تا بدانند اين جهان و آسمان آن يکي ست
اختلافي گر بود در رنگ و شکل است و زبان

هر کجا خنده ست و گريه ، شادي و غم ، مرگ و زيست
هر کجا بيني غم خانه ست و جامه ، آب و نان

مردمان چون دام و دد اندر پي قوت و غذا
روز و شب در اين چراگاه جهان هر سو دوان

در تمام شهر و ده هر روز جنگ زندگي ست
سود هر کس بيشتر باشد دگر کس را زيان

حرص ها درياست ، دريايي که پايانش نيست
هر کسي در پنجه هاي حرص و آزش ناتوان

هرکه ناخشنود از آن چيزي که مي آرد به دست
هر کسي در غصه کمبودهاي جاودان

هيچکس يک تن نداند در جهان بهتر ز خود
خويش را داند بهين در نسل آدم بي گمان

بي ما افسوس ، از معني و دانش هيچ نيست
هرکه در کار خريد ، انباشتن در جامه دان

کس به فکر تازه هاي سرزمين ها هيچ نيست
مقصد اين قوم بازار است چون بازرگان

رفت و آمدها که بر دانش نيفزايد چه سود ؟
چيست سود حمل و نقل گله اي پير و جوان

مي رويم امروز سوي ميهن زيباي خويش
کشور ايران زمين آن پير عهد باستان

خود ندانم ما چه دانستيم ازين برگشت و رفت
آمد از بهر چه و بهر چه رفت اين کاروان

 

عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -10, | بازديد : 272