تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( عباس یمینی شریف )
شعرو ادب پارسی

عباس یمینی شریف

تقدیم به همسرم  که مرا در اوقاتی که بایستی با  او بگذرانم
و یاری اش میدادم به حال خود گذاشت تا برای کودکان کارکنم   عباس یمینی شریف
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


شب ديگر

*

شب دیگر چراغ و میز با هم
دوباره هم سخن گشتند و همدم

چراغ امشب چو میدانست باید
شروع از سرگذشت خود نماید

سخن آغاز کرد و گفت با میز
برای سرگذشتم گوش کن تیز

که دارم سرگذشت بی نظیری
همه شرینی و خوب و دلپذیری

بدان هر ذره ای از من جدا بود
میان سنگ و خاک و بی بها بود

کسی سویم نمی کرد اعتنایی
نمی بردند از من اسم جایی

مهندس آمد و یک نقشه بردار
به دست هر یکی یگ گونه افزار

تمام معدن من را بدیدند
از آن یک نقشه کامل کشیدند

پس از آن چیزها چون شد فراهم
پیاپی با کلنگ و بیل و دیلم

به سویم کارگرها رو نهادند
به کوشش بازوان خود گشادند

به کار و کوشش و زحمت ز معدن
جدا کردند پاره پاره من

فرستادند من را با کشاکش
به سوی کوره های سرخ آتش

تن من در میان آتش افروخت
درون کوره های شعله ور سوخت

چنان افتاد جانم در تب و تاب
که از هم بازگردیدم شدم آب

شدم پاک و جدا گردیدم از سنگ
به شکل یک فلز خوب و خوشرنگ

به خارج ریختم از کوره تابان
به قالب ها شدم وارد شتابان

پس از چندی که بودم دور از آزار
شد از نو کار من بسیار دشوار

نهادم باز سوی کوره ها روی
در این دفعه شدم مخلوط با روی

فلزی تازه شد از من پدیدار
فلزی تازه شکل و تازه آثار

گذشتم از نورد و صاف گشتم
به شکل صفحه ای شفاف گشتم

چو نقره صفحه هایم داشت پرتو
شدم معروف بعد از این به ورشو

مرا در کارخانه باز بردند
میان چرخ و دندانه فشردند

برایم ساختند انبار و سرپیچ
شدم چیزی مفید و خوب از هیچ

بسی مردم کمک کردند با هم
فتیله تا برایم شد فراهم

به جایی پنبه اش را برزگر کاشت
به پایش چند ماه از عمر بگذاشت

وجین کرد آب داد و کارها کرد
که رویید و برآمد پنبه آورد

پس از آن پنبه را از بوته چیدند
خریداران تمامش را خریدند

به ماشین ساختند از قوزه پاکش
نمودندش سفید و تابناکش

به دوک و چرخ تابیدند آنرا
از این پس رشته نامیدند آنرا

فتیله باف در هم رشته ها تافت
برایم تا فتیله عاقبت بافت

برای لوله من کارگرها
ز شن های سفید کوه و دریا

فراهم کرده اند از هر کناری
ز معدن یا زمین ریگزاری

به آن شن ها پتاس استاد آمیخت
میان کوره های شعله ور ریخت

چو شن ها از خرارت نرم گردید
خمیری تابناک و گرم گردید

شد از هر پاره اش با فوت و با فن
به دست کارگرها لوله من

همه یک سوی ، نغتم سوی دیگر
که از هر چیز من باشد مهمتر

فراهم کردنش آسان نباشد
که در هر سرزمین از آن نباشد

یکی از چند کشور هست ایران
که دارد نفت در هر جا فراوان

برایم چاه ها کندند هر سو
به رویش برج ها پهلو به پهلو

ته آن چاه ها بسیار دور است
درونش گاز و نفت و آب شور است

به پالایشگه آید نفتم از چاه
رود با لوله کیلومترها راه

برای این به پالایشگه آید
که آن را تصفیه آنجا نماید

رود از آن اتر ، بنزین و روغن
شود وارد به لوله نفت روشن

از آنجا می رود یک سر به انبار
پس از آن میشود در نفتکش بار

بهر سویی روان سازند یک نهر
به دکان ها شود تقسیم در شهر

از آن جا نفت من می آید ای یار
پس از تغییر گوناگون بسیار

نه شرح حال من این مختصر بود
بسی از آنچه گفتم بیشتر بود

چراغ اینجا چو خالی ماند از نفت
به میز این گفته را می گفت و می رفت

چو روشن ساز شب مانند روزم
روا دارم که در هر جا بسوزم


عباس يميني شريف

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 122

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ميز و چراغ
*
شبي ميز و چراغي يار بودند
در آن شب تا سحر بيدار بودند

چراغ نفت روشن بود و هر چيز
ز نورش بود روشن دور آن ميز

چراغ آمد به حرف و گفت با ميز
بگو از آنچه مي داني تو يک چيز

من و تو هر دو تنهاييم اينجا
به مهمانيست امشب صاحب ما

بيا از سرگذشت خود بگوييم
غم تنهايي از دل ها بشوييم

بگو اول تو شرح حال خود را
پس از تو من بگويم گفتني ها

از او با ميل ميز اين پذيرفت
تمام سرگذشت خويش را گفت :

به او گفت : اي رفيق مهربانم !
بدان ! اي همنشين هم زبانم !

که من جز تخم ناچيزي نبودم
به غير از دانه ريزي نبودم

به زير خاک بودم چند گاهي
چو زنداني قريب هشت ماهي

گهي از آب مي شد خاک من گل
که بر من زندگاني بود مشکل

ولي کم کم ز هر سو ريشه کردم
مکيدن خاک ها را پيشه کردم

براي سر برون آوردن از خاک
زدم با سر به خاک روي خود چاک

دو برگ بسته اول سرم بود
نمودم بازشان از يکدگر زود

پس از آن شاخ و برگم شد پديدار
ز هر سويم نمايان شد بر و بار

شدم من گونگون چندي پس از چند
نهال و نوچه ، بعد از آن تنومند

کشيدم از زمين تا آسمان سر
شدم با ابرها همراز و هم بر

چو کوهي پيکر من در هوا بود
هميشه سد راه بادها بود

چنين صد سال کردم زندگاني
به باغ و بوستان با شادماني

ولي روزي تبرداران دلسنگ
به سويم با تبر کردند آهنگ

دم تيز تبر بر من نهادند
به فرياد و فغانم دل ندادند

پس از آن اره بر پايم کشيدند
يکايک ريشه جانم بريدند

به خاک افتادم آندم زار و بيجان
تمام شاخ و برگم شد پريشان

پس از يکروز حالم خوبتر شد
ولي از نو بلاها حمله ور شد

تبرداران روان گشتند سويم
تراشيدند هرجه پشت و رويم

به داس و اره مهمانم نمودند
ز شاخ و برگ عريانم نمودند

به چندين قسمتم کردند و بردند
ز من هر تکه در جايي سپردند

چه شب ها روز کردم روزها شب
برآمد جان من از رنج بر لب

گمان کردم مرا مانند هيزم
بسوزانند و در دنيا شوم گم

بجز آتش ز من سودي نباشد
بجز خاکستر و دودي نباشد

به اين انديشه ها بودم گرفتار
که آمد سوي من استاد نجار

به دکان برد و شکل ديگرم کرد
به اره تخته تخته پيکرم کرد

بريد و رنده کرد و درهم انداخت
به اين شکلي که مي بيني مرا ساخت

کنون هستم من از اين شاد و خشنود
که در عالم شدم يک چيز پر سود

مرا لازم به هر جا مي شمارند
ميان هر اتاقي مي گذارند

به روي من ناهار و شام چينند
به وقت جشن ها دورم نشينند

نوشتن روي من مي گردد آسان
بدون من نباشد راحت انسان

در اينجا شد چراغ از باد خاموش
به روي ميز کم کم رفت از هوش

 


عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -9, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پرواز جوجه
*
مدتی بي جنب و جوش
بي خبر ، بي حال و هوش

داشتم در لانه جاي
جوجه اي بي دست و پا

مادر از هر جا که بود
دان فراهم مي نمود

با دلي پر مهر و شاد
در دهانم مي نهاد

يک دم از من دور بود
در دل او شور بود

تا صدايم مي شنيد
زود سويم مي پريد

مادر کودک نواز
بال ها مي کرد باز

زير آن پرهاي نرم
پيکرم ميکرد گرم

مي شدم تا بي قرار
در ميان شاخسار

با نواي دل پسند
چه چهي ميکرد چند

شاخه را ميداد تاب
تا که مي رفتم به خواب

بي من آسايش نداشت
جان به راهم مي گذاشت

داشتم نه رنج کار
نه غمي از روزگار

روزها در آفتاب
بود کارم خورد و خواب

شب به زير ماهتاب
مي شدم بيدار و خواب

گفتم اين روزي به خود
روزگارم خوب شد

بعد ازين در شادي ام
سرخوش از آزادي ام

روي اين دار و درخت
زندگاني نيست سخت

تا که در من روز روز
کرد آثاري بروز

رشد کردم زود زود
پيشرفتم خوب بود

پا و گردن شد بلند
بال هايم زورمند

تا شدم از پا و سر
عين مادر يا پدر

روزي آمد مادرم
توي لانه در برم

کرد سيرم از غذا
گفت فرزندم بيا

نيست لانه جاي تو
با من و باباي تو

تا اسير لانه اي
بي نصيب از دانه اي

جوجه خوب عزيز
شد زمان جست و خيز

پر بزن در آسمان
کوششي کن در جهان

بيخ گوشم خواند و خواند
تا مرا بيرون کشاند

داد يادم جست جست
هم پريدن هم نشست

چون قوي شد بال سست
شد چو پروازم درست

گفت فرزندم بکوش
شد زمان جنب و جوش

کار بايد کرد و خورد
دانه گير آورد و خورد

حق خود هرگز مدان
حق اين و حق آن

گفت و از آنجا پريد
سوي صحرا پر کشيد

چونکه ماندم بي پناه
من خود افتادم به راه

از جنوب و از شمال
جنبشي دادم به بال

يار من گفتم خداست
چپ نمودم روي و راست

از براي دان و آب
کردم از هر سو شتاب

چونکه افتادم به کار
قدرتم شد آشکار

حال چون زحمت کشم
مرغکي شاد و خوشم

 

عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ايران عزيز
*
آه ، ايران عزيز !
سرزمين زرخيز !

زده بر سينه ي خود خاک قشنگت گل سرخ ،
گل سرخي که به رويش خندد ،

صبح و هنگام غروب ،
قرص سرخ خورشيد ،

بر همه پيکر پاکت گلريز ،
همه گونه ، همه رنگ :

گل سرخ ، گل آبي ، نارنجي ، گل هاي سفيد ،
صورتي ، زرد ، بنفش .

رنگ ها و بوها ،
همه سو ، در همه جا .


*

ادامه این شعر زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 144

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


داستان علف
*
علفم خانه به صحرا دارم
من هم اينجاست اگر جا دارم

سر به صحراست که مي مانم من
زنده دشت و بيابانم من

آسمان بر سر من چون درياست
گنبدش نقش هزاران دنياست

روز ، خورشيد زرم مي پاشد
نور بر چشم ترم مي پاشد

شب ستاره به سرم ريزد نور
چشمک نور فرستد از دور

گاه مي تابد بر من مهتاب
آورد ماه به چشمانم خواب

ابر بارد به سرم مرواريد
گاه پاشد به برم سيم سپيد

مي کند باد بهارم بيدار
مي کند باد خزانم بيمار

گويدم راز جهان آه نسيم
گه سراپاي اميدم ، گم بيم

زده ام چنگ به قلب اين خاک
داده ام سينه اين صحرا چاک

تا که جان گيرم و بر پا مانم
بيشتر زنده در اينجا مانم

چند گاهي گذرانم آزاد
ندهم عمر به باد از بيداد

ساقه و برگ و گل و دانه دهم
جلوه خويش گياهانه دهم

آه ، باز آن بز دل سنگ آمد
آن علفخوار بد آهنگ آمد

آمد از راه و مرا آسان يافت
داستان علفي پايان يافت

 


عباس يميني شريف
سفر با تور چاپ 1355

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 129

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کشتزار پنبه
*
کشت ها شد همه پر خال سفيد
پنبه از قوزه نمايان گرديد

موي برفي ز سر هر بوته
همچو موي سر پيران روييد

دختران خسته ز پنبه چيدن
کرده پر قوز و پنبه دامن

شاد از کشت برون مي آيند
گشته آماده براي رفتن

پسران ، دخترکان ، مرد و زنان
سوي ده وقت غروبند روان

جامه ها سبز و گلي ، آبي و زرد
رنگ گلهاي بيابان تنشان

همه سرزنده و روها گلگون
مي چکد از رخشان گويي خون

همه سالم ، همگي نيرومند
کرده از دل غم عالم بيرون

پنبه ها کرده به بار خرکي
راند آن را به جلو دخترکي

دختري گونه گل انداخته اي
دختري ساده و بي زيورکي

پسر و دختر و مادر پدرند
صبح تا شام همه کارگرند

شب چو در کلبه خود دور هم اند
خوشدل و راحت و بي دردسرند

 

عباس يميني شريف
باغ نغمه ها چاپ 1352

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 64

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


درخت سيب
*
چون رود فصل سرد زمستان
گل فشاني کند باغ و بستان

سبزه ها از زمين ها برويد
تازه و خرم و سبز و خندان

از سراپاي من دانه دانه
مي زند شاخه هايم جوانه

هر جوانه به شاخ قشنگم
مي دهد از شکوفه نشانه

چون جوانه شود يک به يک باز
مي کنم جلوه هاي خود آغاز

بس که زيبا شود پيکر من
مي شوم سربلند و سرافراز

با وزش هاي خود يک به يک باد
مي کند برگ گلهايم آزاد

مي شود سيبکي ريزه پيدا
برگ گلها که اطرافم افتاد

کم کمک سيبک ناچيز
ميوه اي کال و تلخ و گس و ريز

ميشود سرخ و پرآب و شيرين
بر سر شاخ من فصل پاييز

بچه ها ميوه ام تا ببيننند
دور من روز و شب در کمين اند

يا مرا دائماً مي تکانند
يا که از شاخه سيبم بچينند

 

عباس يميني شريف
باغ نغمه ها چاپ 1352

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 137

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


چنار
*
سر فرازانه چنار
در کنار جويبار

راست بالا و بلند
ايستاده باوقار

سينه را کرده ستبر
برده سر تا زير ابر

پيش توفان هاي سخت
ميکند مردانه صبر

گويد اي باد خفيف
نيستم بيد ضعيف

رو مياور سوي من
نيستي من را حريف

من چنارم من چنارم
زورمند و استوار

بر سر و رويم مپيچ
بر نيايد از تو کار

پافشاري ميکنم
استواري ميکنم

هر چه پيش آيد چو کوه
پايداري ميکنم

 

عباس يميني شريف
باغ نغمه ها چاپ 1352

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


کاج
*
کاج زده سايبان

 

دست زده بر کمر
چتر گرفته به سر

کرده زمين چاک چاک
پنجه کشيده به خاک

باد وزد گاه گاه
کاج کند آه آه

باد شود نيم نيم
نرم وزد چون نسيم

 

عباس يميني شريف
باغ نغمه ها چاپ 1352

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 139

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


سرو

سرو ناز راست بالا
با قد و بالاي زيبا

مي کند چون ديده بانان
ديده باني در چمن ها

باد مي خواندبرايش
مي کشد پر لابه لايش

مي زند آهنگ شادي
مي شود برپا نوايش

گرد او گل هاي خندان
سبزه هاي جويباران

کف زنان خواهند هر آن
تا برقصد بهر ايشان

تا وزد در باغ بادي
سرو مي رقصد به شادي

بهرشان مي خواند از دل
شعر آزادي و رادي

 

عباس يميني شريف
باغ نغمه ها چاپ 1352

 

برچسب ها : ,

موضوع : عباس یمینی شریف -8 , | بازديد : 75